یحیی با کف دستهایش راه می رفت، با عمق چشمانش ، مثل انگلهای آمازون
در عصر سه شنبه ی پرباران . موهای آویزانش به گل و لای زمین مالیده میشد و
میخندید و میگفت : آهاااای عزرائیل تو تنها فاحشه ی جوب هایی..صد هیچ به نفع تو.
صورتش کبود شده بود . دستهایش شل شد و افتاد در گل و لای .
فریاد زد : آخه مادرجنده کبودی خوب نیست ، وادادن خوب نیست ، همخوابگی
با لجنهای کف جوب خوب نیست . آلتش را رو به جایی نامعلوم گرفت و
داد زد: آخه نامررررد سردمههه..
همانجا دراز کشید و فرو رفت در گل و لای . سیگار نم گرفته اش را به زور روشن کرد
و دستش را محکم کوبید به سرش و بلند گریه کرد .
آخه پدسسسگ مگه عروسی زنته که میخندی؟؟
جنمشو نداری نرقص..
سیگارشو تف کرد زمین و بلند شد و دستهایش را باز کرد و دور خودش چرخید..
آنقدر چرخید تا سرش گیج رفت و پخش شد وسط گل و لای.. سایه ی زیر نور ماهش
قاطی شد با خونهای کف دستش..
ساعت 5 صبح بود . فاحشه ها به خانه برمیگشتند..
دوشس با هم جدال می کنند ، حتی عجیب تر از راه رفتن یحیی که با سازی بادی در اتوبان
متروک راه می رفت و مینواخت و در فکر اسیر کردن اشکهایی بود که حتی عجیب تر از تمام
قرصهای زیر زبانی بود. از سوراخ لباسهایش خودش را دید که حتی پشت سرش دویده
بود و دستهایش را تکان داده بود و لابد فحش هم داده بود ، بعد همینجور دویده بود سمت
اتاقش و افتاده بود روی تختش و آب دهانش کش آمده بود روی بالشتش و بعد خوابش
برده بود ..خوابش برده بود..خوابش...صبح احتمالا دهان یحیی مزه ی تلخی میداد و
چشمهای قرمز پف کرده اش می سوخت . در آیینه خودش را دید که مثل بچه ی نارسی
بود که او را نمیخواستند . مغزش درد می کرد و دیگر کشش کلمه ها را نداشت .
روبروی آیینه ایستاد و خودش را نگاه کرد . با انگشتش روی آیینه بخار گرفته نوشت :
" من هرجا آرزوهام رو کاشتم تو سبز شدی . ریشه های تو..." صدای شکستن آیینه
آمد... یحیی ... یحیی..گنجشکها پشت پنجره اند..یحیی؟؟
اینکه از عکس چشم بردارم یا حتی به غذایم لب بزنم . تو خندیدی و گفتی : ما نمیمیریم ،
ما چیزها میبینیم ، ما نمیمیریم رفیق . قهوه چی سرش را تکان داد و تا کنار میز آمد و گفت:
غذا یخ کرد ببرمش؟ دنبال کی میگردی اینوقت شب؟ تو گفتی این وقت شب؟! هه!!
هروقت شب ، هر وقت روز . دستم را گرفتی و گفتی بیا بریم بیرون ، قهوه چیها
فراموشکارن ،مثل پیاده روها ، مثل خیابانها. شب سردی بود، آسمان ماه را بلعیده بود .
صدای جغدی آمد، گفتم گوش کن واسکو..میشنوی؟ دیدی گفتم خدا هست؟! نگاهت
کردم و گفتم تو آغشته به انگوری رفیق ،من آغشته به حسرت، چیزی بگو واسکو..
تو آسمان را بو کشیدی و سکوت کردی.. شب راه را احاطه کرده بود. چشمهایم را
بستم و شعر خواندم..هی تویی که از کلمه ها جلو زده ای ، رد پای تنهایی ام را ببین.
آهوانه بیا ، در حدود ساعت چهار بعدازظهر ، کنار تمام مترسکهای بعد از درو...
ناگهان نشستی و گفتی :آن دورها زنی با گیسوانی بارانی نان تازه در دست دارد ،
کلمه ها را هی کن رفیق..
پلاسیدمون بی شما . تنهایی اگه تنهایی ای باشه که خلوتی باشه و بشینی با خیال
راحت چرتکی بزنی بد نی ، ولی تنهایی ما آفت زده اس ، آفت "بی شما"یی ، آفت ِ
هی عکس و هی برق چشاتون ، حالیته؟ دلمون لک زده واس چارتا پیک عرق تلخ نامرغوب
و چارتا نعره و پس بندش چار تا آروغ به سلامتی خود ِ خدابیامرزمون .حالا هر وخت ِ بی
وختی چشامون به دره و گوشامون به راه. شبا هم که رنگی نداره خوابمون ، اصلا بخیر
نمیشه بی "شب بخیر" شما . هییییی ، همه ی اینا فدای کنج لباتون . عکستونو میذاریم
راست ِ چشامون همچین نیگاتون میکنیم...اگه گریه نمیکنیم از بی اشکی نی ، محض
خاطر تار نشدن عکستونه که تار نشه شهلایی چشاتون ، حالیته؟
کلمه ای هیچ...پشت در بسته ساحل ماسیده طعم سیب گندیده گرفت و تمام دکمه ها
گر گرفتند . پا به پای زمستان ِ همیشه مزرعه ها را درو میکرد صدای وهم "دوستت دارم"ی
که دست از سرش برنمیداشت . واژه ها از گونه هایش خجالت کشیدند و تمام شمعها
خاموش ماند بی فوت و بی صدای "تولدت مبارک" . داد زد به سمت خاموشی که هییی
"چه خبرته؟ سر اوردی؟"و نگاه کرد به پنجره که چشمهایش هیزتر میشد وقتی ساقهای
تنهایی را میدید.. بلند شد و فریاد زد : آهاای شمع ها به صف.. فوووووت ..فوووووت..
ببرید هوای تمام شمع های خاموش را به خط مقدم لبهاش..
نهم اسفند اون سالها سه کیلو و سیصد گرم به وزن دنیا اضافه شد . چقدر از وزن دنیا کم شد رو نمیدونم.
آذر و محمد از این حجم تولیدی نخستینشان خوشحال شدند و خدا ناامید احتمالا.