تبليغاتX
هذیان‌های یک الزه

به یاد استاد همیشه "لویی فردینان سلین"



یحیی با کف دستهایش راه می رفت، با عمق چشمانش ، مثل انگلهای آمازون

در عصر سه شنبه ی پرباران . موهای آویزانش به گل و لای زمین مالیده میشد و

میخندید و میگفت : آهاااای عزرائیل تو تنها فاحشه ی جوب هایی..صد هیچ به نفع تو.

صورتش کبود شده بود . دستهایش شل شد و افتاد در گل و لای .

فریاد زد : آخه مادرجنده کبودی خوب نیست ، وادادن خوب نیست ، همخوابگی

با لجنهای کف جوب خوب نیست . آلتش را رو به جایی نامعلوم گرفت و

داد زد: آخه نامررررد سردمههه..

همانجا دراز کشید و فرو رفت در گل و لای . سیگار نم گرفته اش را به زور روشن کرد

و دستش را محکم کوبید به سرش و بلند گریه کرد .

آخه پدسسسگ مگه عروسی زنته که میخندی؟؟

جنمشو نداری نرقص..

سیگارشو تف کرد زمین و بلند شد و دستهایش را باز کرد و دور خودش چرخید..

آنقدر چرخید تا سرش گیج رفت و پخش شد وسط گل و لای.. سایه ی زیر نور ماهش

قاطی شد با خونهای کف دستش..

ساعت 5 صبح بود . فاحشه ها به خانه برمیگشتند..

+ تاريخ دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 23:31 نويسنده الزه |

اشکها چیزهای عجیبی اند . حتی عجیب تر از نیزه ی شوالیه هایی که برای لبخند یک

دوشس با هم جدال می کنند ، حتی عجیب تر از راه رفتن یحیی که با سازی بادی در اتوبان

متروک راه می رفت و مینواخت و در فکر اسیر کردن اشکهایی بود که حتی عجیب تر از تمام

قرصهای زیر زبانی بود. از سوراخ لباسهایش خودش را دید که حتی پشت سرش دویده

بود و دستهایش را تکان داده بود و لابد فحش هم داده بود ، بعد همینجور دویده بود سمت

اتاقش و افتاده بود روی تختش و آب دهانش کش آمده بود روی بالشتش و بعد خوابش

برده بود ..خوابش برده بود..خوابش...صبح احتمالا دهان یحیی مزه ی تلخی میداد و

چشمهای قرمز پف کرده اش می سوخت . در آیینه خودش را دید که مثل بچه ی نارسی

بود که او را نمیخواستند . مغزش درد می کرد و دیگر کشش کلمه ها را نداشت .

روبروی آیینه ایستاد و خودش را نگاه کرد . با انگشتش روی آیینه بخار گرفته نوشت :

" من هرجا آرزوهام رو کاشتم تو سبز شدی . ریشه های تو..." صدای شکستن آیینه

آمد... یحیی ... یحیی..گنجشکها پشت پنجره اند..یحیی؟؟

+ تاريخ دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 10:30 نويسنده الزه |

آنشب در قهوه خانه ی همه ی راهها بودیم . من چند بار راه را از قهوه چی پرسیدم بدون

اینکه از عکس چشم بردارم یا حتی به غذایم لب بزنم . تو خندیدی و گفتی : ما نمیمیریم ،

ما چیزها میبینیم ، ما نمیمیریم رفیق . قهوه چی سرش را تکان داد و تا کنار میز آمد و گفت:

غذا یخ کرد ببرمش؟ دنبال کی میگردی اینوقت شب؟ تو گفتی این وقت شب؟! هه!! 

هروقت شب ، هر وقت روز . دستم را گرفتی و گفتی بیا بریم بیرون ، قهوه چیها

فراموشکارن ،مثل پیاده روها ، مثل خیابانها. شب سردی بود، آسمان ماه را بلعیده بود .

صدای جغدی آمد، گفتم گوش کن واسکو..میشنوی؟ دیدی گفتم خدا هست؟! نگاهت

کردم و گفتم تو آغشته به انگوری رفیق ،من آغشته به حسرت، چیزی بگو واسکو..

تو آسمان را بو کشیدی و سکوت کردی.. شب راه را احاطه کرده بود. چشمهایم را

بستم و شعر خواندم..هی تویی که از کلمه ها جلو زده ای ، رد پای تنهایی ام را ببین.

آهوانه بیا ، در حدود ساعت چهار بعدازظهر ، کنار تمام مترسکهای بعد از درو...

ناگهان نشستی و گفتی :آن دورها زنی با گیسوانی بارانی نان تازه در دست دارد ،

کلمه ها را هی کن رفیق..


+ تاريخ سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 22:57 نويسنده الزه |

پیش قصه ی شهلایی ِ چشاتون ما زِمین خورده و ذلیلیم ، حالیته؟نخ نما شده روزگار

پلاسیدمون بی شما . تنهایی اگه تنهایی ای باشه که خلوتی باشه و بشینی با خیال

راحت چرتکی بزنی بد نی ، ولی تنهایی ما آفت زده اس ، آفت "بی شما"یی ، آفت ِ

هی عکس و هی برق چشاتون ، حالیته؟ دلمون لک زده واس چارتا پیک عرق تلخ نامرغوب

و چارتا نعره و پس بندش چار تا آروغ به سلامتی خود ِ خدابیامرزمون .حالا هر وخت ِ بی

وختی چشامون به دره و گوشامون به راه. شبا هم که رنگی نداره خوابمون ، اصلا بخیر

نمیشه بی "شب بخیر" شما . هییییی ، همه ی اینا فدای کنج لباتون . عکستونو میذاریم

راست ِ چشامون همچین نیگاتون میکنیم...اگه گریه نمیکنیم از بی اشکی نی ، محض

خاطر تار نشدن عکستونه که تار نشه شهلایی چشاتون ، حالیته؟

+ تاريخ جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 20:55 نويسنده الزه |

دقیقا در همان اتاقی که کوهی از من سرازیر شد ، تلفن اصلا زنگ نخورد و از پشت هیچ

کلمه ای هیچ...پشت در بسته ساحل ماسیده طعم سیب گندیده گرفت و تمام دکمه ها

گر گرفتند . پا به پای زمستان ِ همیشه مزرعه ها را درو میکرد صدای وهم "دوستت دارم"ی

که دست از سرش برنمیداشت . واژه ها از گونه هایش خجالت کشیدند و تمام شمعها

خاموش ماند بی فوت و بی صدای "تولدت مبارک" . داد زد به سمت خاموشی که هییی

"چه خبرته؟ سر اوردی؟"و نگاه کرد به پنجره که چشمهایش هیزتر میشد وقتی ساقهای

تنهایی را میدید.. بلند شد و فریاد زد : آهاای شمع ها به صف.. فوووووت ..فوووووت..

ببرید هوای تمام شمع های خاموش را به خط مقدم لبهاش..


نهم اسفند اون سالها سه کیلو و سیصد گرم به وزن دنیا اضافه شد . چقدر از وزن دنیا کم شد رو نمیدونم.

آذر و محمد از این حجم تولیدی نخستینشان خوشحال شدند و خدا ناامید احتمالا.

+ تاريخ دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 18:38 نويسنده الزه |